![]() |
![]() |
|
| عشق |
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:13 توسط سجاد |
|
|
دوستت دارم زیاد عزیزترین کسم باهام
مهربون باش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:12 توسط سجاد |
|
|
سلام سĥد ĥن
من برشتم با کلی شوق اما تو بĥی استقبال باهام بداخلاقی کردی.تو که میدونی یدونه عشقمی بس
را می خوای همه یو خراب کنی!!!عزیزم شای و این حرفارو کی تموم میکنی!!!تو که نمی خوای بینمون
بهم بخوره!!بس مهربون باش باهام.منتظرم مثل قبل مهربون شی عزیزم.دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:7 توسط سجاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:10 توسط سجاد |
|
|
خدایا من ازت یه سوال دارم اینکه
کناه من چیه که ۵روزه از تنها عشقم خبری ندارم یعنی فراموشم کرده خبر از دل من نداره نمیدونه من بی اون نمیتونم زندگی کنم آخه چرا بهم زنگ نمیزنه من چه گناهی کردم خدایا یاده بهت گفتم تو این دنیا که ساختی یه بنده داری که هیچکس هیچکس دوسش نداره اونم منم رسیدی سر حرفم پروردگار من تمام آرزوهام با زیبا خلاصه میشن پس چرا که حتی یه خبر کوچکی از دل خسته من نمیگیره خدایا به خدایت قسم داری میمیرم ازت یه خواهس داره این بنده حقیرت زیبام زود برگرده بین این همه دختر دلمو دادم دست زیبا پس چرا .....؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:1 توسط سجاد |
|
|
برو ولي بدون هر جا كه بري بازم حلالي درسته كه واسه ات بازيچه بودم برو نازم حلالي دعاي من پشت سرت برو هر جا كه رفتي آروزي من خوشبختي تو برو نازم حلالي |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:57 توسط سجاد |
|
|
اینجا آسمان ابریست - آنجا را نمی دانم اینجا شده پائیز - آنجا را نمی دانم اینجا فقط رنج است - آنجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است - آنجا را نمی دانم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:23 توسط سجاد |
|
|
طوری بيا که گونههام از پس پای گريه نلرزند سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن شنيدهام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را در خواب خستهترين مسافران ... خراب کردهاند يعنی که هيچ نرگسی در اين برکهی تاريک نمیرويد يعنی که هيچ پرستويی به سايهسارِ صنوبر باز نمیآيد يعنی که ما تنها میمانيم تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم يعنی که ما تنها میمانيم تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيدهايم. شما شاهد من باشيد تمام تقصير ما عبور از پشتهی پلی بود که نمیدانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست آن سوی ساحلش باد میآيد و آدمی از آواز آدمی خبر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:19 توسط سجاد |
|
|
می نويسد او که قلم در دستانش جای آشنای هميشگی را دارد واژه ها را با موسيقی افکارش می رقصاند آرام و آهسته گاهی تند تند ... می کِشم سر انگشتانِ خود را به دور ميز چشمانم را می بندم و حس ميکنم آنچه را که هميشه ساده از آن ميگذريم این ميز است گوشه ها و کناره های ميز مرز بين هوا و جسم پرتگاه سقوط ...يا لبهء نجات از مرگ !مرگ چه واژهء سياهی ... کِی واژه ها را رنگ کرديم؟ آه... رنگها را نيز رنگ کرديم سرخ جامگان عاشق سپيد پوش شدند معنی باران عشق را نميدانند زمزمهء آرش را در کتاب می ستایند باران عشق فقط سمبل بود سمبل از رنگ کردن واژه ها عطر يک زن عطر يک مرد که در هم آميخته شدند ساده تر از فلسفه بود سخت تر از فهميدن ... می نويسد اما هنوز نويسنده نيست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:14 توسط سجاد |
|
|
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:7 توسط سجاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|